معلم روی تخته نوشت، موضوع انشاء.

بزرگ شدید می خواهید چکاره شوید؟

بچه ها از آرزوهای شان حرف می زدند.

یکی گفت:

آرزو دارم دکتر بشوم... یکی دیگه گفت می خواهم معلم شوم.

 یکی هم پلیس!!

یکی هم گفت: می خوام خلبان بشم وتوی آسمون ها پرواز کنم.

یک دفعه معلم که تا به حال حرف همه را گوش می داد سرش را بلند کرد،

گفت، راستی رضاجان تو می خوای چه کاره بشی؟

آرام سرش را بلند کرد. گفت:

آقا اجازه ما می خوایم شهید بشیم.

سال ها گذشت، دکتر، معلم، پلیس، خلبان، دور هم جمع شدند.

معلم سوال کرد کسی رضا را ندیده؟

یکی جواب داد آقا اجازه رضا شهید شده.