شلمچه قطعه ای از بهشت

کاشکی در شلمچه می ماندم // بغض من وا نمی شود در شهر

زان همه شور و حال و سرمستی// هیچ پیدا نمی شود در شهر

دل من در شلمچه جا مانده است // به کجا می برید خشمم را ؟

چند سالی است بسته ام بر شهر// پرده اشتیاق چشمم را

لهجه شهر را نمی فهمم // شهر با من سخن نمی گوید

گفتگوها چقدر کم رنگند // کسی از درد من نمی گوید

کسی از خود چرا نمی پرسد// چیست این استخوان پوسیده  

نقش بند کدام خاطره است// این به قنداق زخم پیچیده

من به شوق تو آمدم مادر // بس که در خاک جستجو کردی

روز و شب در قنوت و سجده خود// بازگشت من آرزو کردی

مادر ! آنجا ولی چه حالی داشت// بچه ها در زمان رها بودند

منتشر در خیال گرم زمین// در دل کهکشان رها بودند

چون شب حمله // هرشب آن وادی میزبان حضور زهرا بود

کربلا تا شلمچه نبض زمین// بی قرار عبور زهرا بود

دوست دارم دوباره برگردم // روی آن خاک های عشق اندود

معصیت می چکد زبام غروب // پیش این مردم گناه آلود

مثل موجی به خویش می پیچم // غرق دنیای ناشکیبی خود

شهر غفلت زده در آن سوتر// محو سودای دلفریبی خود

دست ها روی ماشه تشویش// می چکانند بغض صاعقه را

باد در کوچه های غیرت شهر// می برد نامه معاشقه را

دل من تنگ می شود اینجا //  ای شلمچه مرا ، مرا دریاب

بازطوفان شب رهایی ده  // شهر من را که می رود در خواب

آی قصه قصه قصه

دل نوشته شهدا

آی قصه قصه قصه
نون و پنير و پسته
هيچ تا حالا شنيدی
تانکا بشن قناصه؟

ميدونی بعضي وقتا
تانکا قناصه بودن
تا سری رو مي ديدن

اون سر و مي پروندن

سه راه شهادت کجاست؟
ميدوني دوشکا چيه؟
ميدوني تانک يعني چي؟
يا آر.پي.جي زن کيه؟

آر.پي.جي زن بلند شد
“وما رَميتَ ” رو خوند
تانک اونو زودتر زد
يه جفت پوتين ازش موند

يه بچه بسيجي
اونور ميدونه مين
زير شنيهاي تانک
له شده بود رو زمين

خودم تو ديده باني
با دوربين قرارگاه
رفيقمو مي ديدم
تو گودي قتلگاه

آر.پي.جي تو سرش خورد
سرش که از تن پريد
خودم ديديم چند قدم
بدون سر مي دويد

هيچ مي دوني يه گردان
که اسمش الحديده
هنوزم که هنوزه
گم شده ناپديده

ولایت عهدی مهدی فاطمه(عج)

تسبیح زمین و آسمان یا مهدی

ذکر همه ی فرشتگان یا مهدی

حالا که رسیده روز بعت با عشق

لبیک بگو از دل و جان یا مهدی

تت


چرا آخر نمی آیی

دلم تنگ است مهدی جان چرا آخر نمی آیی

جهان بی تو بی رنگ است چرا آخر نمی آیی

چه زیبا میشود دنیا اگر روی تو را بیند

هویدا کن رخ زیبا چرا آخر نمی آیی

چه محبوب است آن یاری، که در دل پیوند تو دارد

عزیز است در میان ما ، چرا آخر نمی آیی

در این دنیای وانفسا ، که هر کس فکر خود باشد

چه کم هستند باور ها چرا آخر نمی آیی

بود بازار شیطان گرم ، ز نیرنگ و پلیدی ها

فراق افکنده در دل ها ، چرا آخر نمی آیی

شدی یاور به سختی ها ، گره بگشایی از غم ها

چه کم شد شکر نعمت ها ، چرا آخر نمی آیی

چــــــرا آخــــــــر نمـــی آیــــــــی


الهم عجل لولیک الفرج


راه اول و آخر .........


حواسمان هست یا نه؟

اگر"شهید" نشویم باید "بمیریم"...!

راه سـومی نیسـت! 

شهید شیم صلوات


ما بی خیال سیلی مادر نمی شویم

http://en-mohsen.persiangig.com/gallery/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA%20%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7.jpg

گفت : در می زنند مهمان است

گفت: آیا صدای سلمان است؟

این صدا، نه صدای طوفان است

مزن این خانهء مسلمان است

مادرم رفت پشت در، اما...


گفت:آرام ما خدا داریم

ما کجا کار با شما داریم

و اگر روضه ای به پا داریم

پدرم رفته ما عزاداریم

پشت در سوخت بال و پر، اما

 

آسمان را به ریسمان بردند

آسمان را کشان کشان بردند

پیش چشمان دیگران بردند

مادرم داد زد بمان! بردند

بازوی مادرم سپر،اما

 

بین آن کوچه چند بار افتاد

اشک از چشم روزگار افتاد

پدرم در دلش شرار افتاد

تا نگاهش به ذوالفقار افتاد

گفت: یک روز یک نفر اما...


اللهم عجل لولیک الفرج
شهادت حضرت محسن علیه السلام را تسلیت عرض میکنم.

التماس دعا...



ستایش صاحب خانه


ایستاده ام رو به خانه ای در حالی که از شرم سر به زیر دارم.


گویم ستایش صاحب خانه را تا بگشاید بر من دری


عظمت بخشش و بخشایشش، تربیت و هدایتش ،


بی نیازی و بی همتاییش و عظمت یوم الدینش


مرا به تعظیم وا می دارد که او شایسته تعظیم است.


از کوچکی خود در برابر عظمتش اندوهگین می شوم


و هیچ جمله ای نمی تواند مرا تسکین دهد،


جز ندای سمع الله لمن حمده، او مرا می شنود.


اشک در چشمانم حلقه می زند. حال چه کنم؟


دست نیاز به سوی عظیمی بلند می کنم که مرا می شنود.


این چنین پروردگار من لایق سجده است، که او از همه برتر است.


شهادت می دهم که او یکیست و همتایی ندارد.




اللهم عجل لولیک الفرج

دنیــای امــروز ما اینگونـه شــده استــــ :


سرتـــ را پاییـن بنـداز اگـر بی عفتـی در جامعــه دیـدی و چیــزی نگــو...


شایــد بـه مـذاق بـرخـی خـوش نیایـــد !!!


اگر دزد دیــدی رویـش را بپـوشان؛ممکـن استــــ آبـرویـش بــرود !!!


بــه بـی حجــابـــ لبخنـد مهــربـانـانـه بـزن؛شاید دلش پاکــ باشـد !!!


امامـ زمـان (عج) در غربتــ استـــ ؛ مهم نیست خـودش روزی می آیــد!!


ما فـعـلا کــار داریمـ !!!


حتـی برکـه ای کوچک هم نیستم که قرص ِماه خوبم کند .


تب ِتـو گـرفته ام!


پزشک چه می دانـد ویروس نبودنت را ؟!



کربلایی نوشت :

غریب تر از غریب


 غربت از این بیشتر نمیشود....


 آقای غریبم شرمنده ام....


شهدا شرمنده تون هستیم

باز شهید گمنام آوردند


این پست تقدیم به همه ی شهدای گمنام


آی قــصــــه قــصــــه قــصــــه  *  نــــون و پنیـــر و پسـتــه

یــــک زن قـــد خـمـیــــده   *   روی زمیـــــــن نشـسـتــــه


یــــک زن قـــد خــمیــــده   *   یـــــــــک زن دلشــکسـتـــه


کـــه چــادرش خــاکیـــــــه
   *   روی زمیـــــــن نــشسـتـــــه

دست میذاره رو زانــــــــوش   *   زانـــــوشــــو هی میمالــــه


تندتند میـگه یا علــــــــــــی
   *   درد میــــــکشـــــه مینالــــه

شـکسـتــــه و تـکیـــــــــــده   *   صــــورت خیــس و گلفـــــام


دست میکشه روی قبــــــــر  *  قبـــــــر شهیـــــــد گمنـــــام



سلام علیکم . خوبی حاج خانم ؟ تو خونه چند نفرید ؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری .



پیرزن لای در را بیشتر باز میکند . سروگردنش را بیرون میدهد و سروته کوچه را دید میزند .
ـ این خونه رو بزار فردا سرشماری کن.میشه؟
- چه فرقی داره حاج خانم !؟ فردا هم مثل امروز! فردا کم و زیاد میشید !؟
- آره٬ شاید شدیم . پسرم۲۰ سال رفته برنگشته . میگم شاید تا فردا بیاد بشیم ۲ نفر ...





کم حرف می زد.

سه تا پسرش شهید شده بودند.

ازش پرسیدم «چند سالته، مادر جان؟»

گفت: «هزار سال.»

خندیدم.

گفت: «شوخی نمی کنم. اندازه هزار سال بهم سخت گذشته.»






پسـرت در پی لالایی تو برگشته



عقده بُگشا که دل زار، خجالت بکشد



استخوانی و پلاکی به تو برگرداندند



مدعی زین همه ایثـار، خجالت بکشد



گل پر پر شده دامــان تو را خوشبو کرد



در هوایت گل و گلــزار خجالت بکشد



رگ غیرت قلم دست چروکیده ی توست


 
بنویس "عشق" که انگار، خجالت بکشد



تسلیت به مداح اهل بیت

برادر گرامی جناب حاج مهدی سلحشور

کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذو الجلال و الاکرام

ضایعه درگذشت مادر مهربان و مومنتان را از صمیم قلب تسلیت عرض می کنم خداوند متعال روح پاکش را با سرورش فاطمه زهراء محشور نماید و به بازماندگان صبر جزیل عنایت فرماید

کربلایی عادل اسماعیلی

محسنیه

درد سر بین گذر  چند نفر  یک مادر !

شده  هر  قافیه ام  یک  غزل  درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت میگذری

امنیت نیست از این کوچه سریعتر بگذر

من به هرکوچه ی خاکیرکه قدم بگذارم

ناخود آگاه  به  یاد  تو  می افتم  مادر

چه شده قافیه ها باز به جوش آمده اند

دم در  فضه خبر  مادر و در  محسن پر !


سلطان وفا

چشم مرا پیاله ی خون جگر کنید

هر وقت تر نبود به اجبار تر کنید

من کمتر از گدای شب جمعه نیستم

خانه به خانه دست مرا در به در کنید

بد کاره ها به نیمه نگاهی عوض شدند

ما را فصیل فرض کنید و نظر کنید

این تحبس الدعا شدن از مرگ بدتر است

فکری برای این نفس بی اثر کنید

العفو گفتنم که به جایی نمی رسد

ذکر حسین حسین مرا بیشتر کنید

در میزنیم و هیچ کسی وا نمیکند

پس زودتر امام رضا را خبر کنید


پ ن : در این هوا که گرفتست و گاه بارانیست      هوا هوای زیارت هوا خراسانیست

دلم هوای گریه داره

آن روزها من فقط یک پسر بچه بودم که تو را به خاطر همبازی شدن با کبوترهای بقعه‏هایت و آب خوردن از سقاخانه‏اتْ با کاسه‏های طلایی‏اش، دوست می‏داشتم.

آن‏چه از تو در خاطر کودکانه‏ام مانده بود، نوازش پرهای رنگی خادمانت بر روی صورتم بود و عطر گلابی که وقت زیارت، لباسم را خوشبو می‏کرد.

پدر مرا بر روی شانه‏هایش سوار می‏کرد تا در میان خیل جمعیتی که گرداگرد ضریح نورانی‏ات می‏چرخیدند، دستم به پنجره‏های ضریحت برسد و بتوانم آن را ببوسم. بعد، پدر گوشه‏ای می‏نشست و زیارتنامه می‏خواند و من بر روی سنگ‏های مرمر صحن آیینه‏ات، لی‏لی‏کنان بازی می‏کردم.

یک‏بار ضمن بازگشت از زیارت، در حالی که پدر کفش‏هایم را از کفشداری می‏گرفت، دستم از میان دست پدر رها شد و جمعیت مرا با خودش برد. هر چه چشم چرخاندم، پدر را ندیدم.

پای برهنه در حیاط شروع به دویدن کردم؛ آن‏قدر سراسیمه که کبوترها و یا کریم‏هایت را که روی زمین مشغول گندم خوردن بودند، ترساندم و یک دفعه یک دسته کبوتر به هوا پرید! چند بار پدر را صدا زدم، اما وقتی جوابی نشنیدم، کم کم فریادهایم به بغض تبدیل شد و گریه‏ام گرفت.

ازا ین که گم شده بودم، خیلی ترسیدم؛ با خودم گفتم شاید چون دختر بدی شده‏ام پدر مرا از یاد برده است.

از خیال این‏که مرا رها کرده باشند و به حال خود گذاشته باشند گریه‏ام بیشتتر شد.

یک دفعه یاد بی‏بی افتادم که همیشه می‏گفت: امام هشتم علیه‏السلام ، غریب نواز است و دعای در راه ماندگان را اجابت می‏کند.

یاد قصه صیاد و آهو افتادم که بارها بی‏بی برایم تعریف کردده بود و پدر عکس آن را در اتاق زده بود.

همان جا که ایستاده بودم، رویم را به طرف حرمت چرخاندم و مثل اوقاتی که مادر با تو حرف می‏زد و دعا می‏خوان چشم‏هایم را بستم و از دلم گذشت: یا امام رضا علیه‏السلام ! اگر کمکم کنی، قول می‏دهم که دیگر پسر خوبی شوم!

هنوز شیرین خلوت با تو در دلم بود که جمعیت از هم شکافت و سایه پدرم بر سرم افتاد...

حالا دیگر همه می‏گویند که من برای خودم آقایی شده‏ام و به قول معروف سری تو سرها درآورده‏ام؛ اما هنوز هر وقت کاسه‏های طلایی سقاخانه‏ات را می‏بینم و صدای نقاره‏خانه‏ات هنگام اذان در گوشم می‏پیچید، به یاد آن قولی می‏افتم که به تو دادم و از خودم خجالت می‏کشم.

چون این روزها صفا و صمیمیت کودکانه‏ام را از دست داده‏ام و از صداقت و معصومیت بچگی‏هایم دور شده‏ام و دیگر نمی‏توانم با آن خلوص و سادگی با تو حرف بزنم.

احساس می‏کنم مدت‏هاست که زیر قولم زدم و پسر بدی شده‏ام

شاید بهتر باشد یک بار دیگر در حرمت گم شوم.

دلم برای گریستن تنگ است!

 

آقا جان فقط به عشق شما مینویسم

                         آقا قسم به جان شما خوب می شوم

                         باور کن آخرش به خدا خوب می شوم

                          این روزها ز دست دل خویش شاکیم

                             قدری تحملم بنما خوب می شوم

                       حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش

                           با یک نگاه لطف شما خوب می شوم

                          من ننگ و عار حضرتتان تا به کی شوم

                           کی از دعای اهل بکا خوب می شوم

                              با یک دعای مادر دلسوز و مهربان

                              ام الائمه النجبا خوب می شوم

                              جمعی کبوتر حرم فاطمه شدند

                         من هم شبیه آن شهدا خوب می شوم

                                 من بدترین غلام حقیر ولایتم

                           ای بهترین امام بیا خوب می شوم

                           با این همه بدی به ظهور شما قسم

                          با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم


یا صاحب الزمان فقط به عشق تو مینویسم نه این که ......


آقا یعنی میشه یه روز که دارم کامنت ها رو چک میکنم


نظر شما هم ببینم


من که لایق شما نیستم فقط بلدم دل شما رو بشکنم


آقا یه خواهشی ازت دارم


آقا ازت خواهش میکنم به خاطر گناه های من گریه نکن


من لیاقت گریه های شما رو ندارم برای خودم


هرهفته وقتی نامه عمل من رو میبینی گریه میکنی میگی تو که


قول داده بودی دوباره چرا گناه کردی دوباره پیش خدا


برای من طلب مغفرت میکنی


هفته ی بعدی از هفته ی قبلی کثیف تر میشم


آقا دیگه روم نمیشه سرمو بالا نگه دارم


تو نمازامم سرمو میندازم پایین


خدایا ، من اگه گناهی کردم قصدم مخالفت با تو نبوده ،گول خوردم


خدایا من گنه کار ،من آلوده ،خودم میدونم و قبول دارم


ولی خدا من که به غیر شما دیگه خدایی ندارم


لا اله الا الله وحده لا شریک له


خدایا اگه در خونه شما نیام کجا برم ، جایی رو دارم برم ؟


الهی فقد هربک الیک ...


الهی من لی غیرک ...


خدایا ، شرمنده ام


آقا ،شرمنده ام


شهدا ،شرمنده ام


.......................


خدایا هوامو داشته باش


آقای غریب

اسمم را گذاشته ام منتظر .....................................

اما زمانی که دفتر انتظارم را ورق می زنی می بینی وبلاگمو را بیشتر از امامم می شناسم!

و اینکه حتی گاهی صبح خروس خون وبلاگمو چک می کنم اما عهدم را نه!

ببین چه کرده اند با من .................

خیر سرمان می گوییم بیا که منتظریم!!!!

فدای غربتت مفرد مذکر غایب..............

آه ازاين دل بي لياقت تو غريب باشي و ما را غم نباشد!؟

چند جمعه مانده تا لايق شدنمان ارباب؟براي بيداريمان دعا مي خواني دلشکسته

من؟؟چقدر از آسمان دورم ؟؟چقدر رنگ زمين گرفته دلم.....

چقدر غرق ظلمتم، چقدر دلتنگ نورم...از آسمان به زمين نيامديم براي رنگ

زمين گرفتن ....اينجا قرار بود نقطه ي پروازم شود تا خدا، 

اينجا قرار بود هماني شوم كه او مي پسندد.خودش تو را به يادم آورد ،

خودش تو را در دلم نشاند دلم به دستت اي رابط ميان زمين و آسمان،

 اي امام هدايت،...... اي مهدي ....  دلم به دستت  ...

اللهم عجل لولیک الفرج


آقای غریبان عالم


افسران - مهدی جان بیا .........

 

آقا جان، بگو جواب دلمو چی بدم...

هر دم ازم سوال می کنه...
هر دم ازم جواب میخواد...
حرف دلم اینه، نوکر رخ ارباب نبیند سخت است...
شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است...
لب تشنه اگر آب نبیند...

یابن الحسن یابن الحسن یابن الحسن.

.............................................................................................................

اقا جان

این جمعه هم رسید و هنوز صدای من مهدی فاطمه هستم شما نیومده

خیلی ها منتظر شنیدن این صدا هستن مثل خود من

ولی ما انتظارمون با اعمالمون یکیه؟؟؟

خاطره زیارت اربعین

نماز ظهر را در جوار اميرالمونين عليه اسلام خوانديم و بعد از وداع راه افتاديم. هنوز فقط از حرم تا مسجد حنانه كه تقريباً ابتداي مسير نجف تا كربلا بود را رفتيم بوديم كه به جواد گفتم: «حاجي خسته شديم، بيا بريم تو يكي از اين موكب‌ها استراحت كنيم!» هنوز شروع نكرده كم‌كم پاهايم خسته شده بود و جداً مردد مانده بودم كه مي‌توانم اين مسير هشتاد كيلومتري را طي كنم يا نه. هنوز شماره عمودهاي ميان راه سه رقمي هم نشده بود و من با حسرت به عمود هزار و چهارصد و خورده‌اي فكر مي‌كردم. شوخي‌هاي جواد و پذيرايي‌هاي مردم باعث شد اميدوارانه‌تر ادامه بدهم.

*

جواد را گم كردم. همان اوايل راه ناغافل از هم دور افتاديم و ديگر هم را نديديم تا خود كربلا. البته چهره آشنا در مسير كم نبود، چه از بچه‌هاي هم كارواني و چه از جوانان ايراني كه شكل و شمايل و سربندهايشان وجه تمايز آنها بود. نماز مغرب را در ‌حسينيه‌اي خواندم كه سخنرانش به زبان فارسي مشغول صحبت كردن بود. بعد از نماز باز هم راه رفتم. ساعت حول و حوش ده و يازده گفتم بروم در يكي از موكب‌ها بخوابم. نمي‌دانستم بايد بروم جلو چه بگويم! خيلي از موكب‌ها پر شده بود، اين را كفشهاي تلنبار شده جلوي درهايشان نشان مي‌داد. از اين موكب به آن موكب سر ميزدم و نااميد برمي‌گشتم.

عراقي ميانسالي دستم را گرفت و چيزي گفت. بيشتر از اينكه به اين فكر كنم كه او چه گفت مشغول پيدا كردن كلماتي بودم براي فهماندن اين كه «جان مادرت يه جايي جور كن بخوابم كه دارم مي‌ميرم!» همه اين جمله را ريختم در كلمه «نَوم» و گفتم. طرف فهميد و دستم را گرفت و برد در موكب جمع و جوري كه هواي دم كرده‌اش داد مي‌زد به اندازه كافي پر شئه است. مرد ميانسال، جواني را صدا زد و من را سپرد به او تا برايم جايي جور كند. او هم مرا برد ودر تنها جاي خالي باقي‌مانده جا داد. وسايل را بالاي سرم گذاشتم و رفتم زير پتو. چشمهايم تازه گرم شده بود كه سر و صداي دو نفر بيدارم كرد. دو جوان شهرضايي كه كنارم خوابيده بودند شروع كرده بودند به تعريف كردن خاطراتشان. با اينكه خيلي خسته بودم نتوانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم و زير پتو انقدر خنديدم تا خوابم برد!

*

ساعت حول و حوش نه بود كه بيدار شدم. نصف تشكهاي موكب خالي بود. نصف ديگر هم با صداي همان مرد ميانسال ديشبي از جا برخاستند. مرد، سيني بزرگي را در دست گرفته بود و مي‌آورد. درون سيني پر بود از ماهيتابه‌هاي كوچكي كه درون هر كدامشان دو تخم مرغ محلي نيمرو زده بودند. سيني را با لبخند جلويمان گرفت و هر كدام يك ماهيتابه با مقداري نان لوزي شكل برداشتيم. هنوز ماهيتابه اول را تمام نكرده بوديم كه سيني دوم هم آمد. انصافاً خوب نبود دستش را رد مي‌كرديم، شايد ناراحت مي‌شد بنده خدا!

*

چند بار رسماً گريه كردم. چيزهايي كه تاحالا شنيده بودم و فكر مي‌كردم استثناهاي اين سفر باشد خيلي بيشتر از چند استثناء به چشم مي‌آمد. روز دوم خيلي معلول ديدم كه خودشان را در جاده نجف كربلا مي‌كشيدند. زنهاي زيادي را ديدم كه بچه‌هايشان را درون جعبه گذاشته بودند و با طناب دنبال خودشان مي‌آوردند. بچه‌هاي قد و نيم قد زيادي به تشويق پدر و مادرشان مي‌آمدند وسط جمعيت و پذيرايي مي‌كردند.

 

 

هر كس هرچه از دستش بر مي‌آمد انجام مي‌داد. رسماً در جايي كم آوردم كه يكي دو پسربچه زائران را به نشستن روي قالي كهنه‌اي كه كنار جاده پهن بود دعوت مي‌كردند. از آنها همين برآمده بود. اينكه قالي رنگ و رو رفته‌اي را با دو متكا بگذارند كنار راه تا استراحتگاهي باشد براي زائران حسين عليه اسلام. اي خدا...

*

خدا عراقي‌ها را خير دهد. ظرفهاي غذا را پر نمي‌كنند كه اگر اينطور نبود احتمالاً منفجر مي‌شديم در مسير. خيلي از موكبها غذا را دستت نمي‌دهند، پرت مي‌كنند در دامنت و تو هم چاره‌اي نداري كه بگيري. بعد از نهار رفتم در موكب كوچكي براي نماز و استراحت. جورابم را در آوردم و دراز كشيدم، و پاهايم را تكيه دادم به ديوار. به يكباره دو مرد تنومند عرب حمله كردند سمتم! واقعاً ترسيدم. تا بيايم و خودم را جمع و جور كنم هر كدام يكي از پاهايم را گرفتند و شروع كردند به ماساژ دادن.

سعي مي‌كردم نگذارم. هر چه «شكراً» و «رحم الله والديك» و «عفواً» و... بلد بودم مي‌گفتم تا رهايم كنند. از خجالت داشتم آب مي‌شدم. از سر و وضعشان هم برمي‌آمد براي خودشان كسي باشند. من التماس مي‌كردم بس كنند و آنها قيافه‌شان را مثل بچه‌هاي سه چهار ساله كرده بودند و با كلماتي كه حدس مي‌زدند من معني‌شان را بدانم سعي مي‌كردند راضي‌ام كنند مزاحمشان نشوم؛ «ثواب»، «زائر»...

آنها كه رفتند ديگر نتوانستم در آن موكب بمانم. خجالت مي‌كشيدم. نمازم را سريع خواندم و زدم بيرون. عصر صداي «چاي، چاي» من را به سمت ايستگاه صلواتي كشاند كه همسايه‌هاي حضرت عبدالعظيم در راه نجف تا كربلا راه انداخته بودند. اگرچه چاي سياه و همراه با شكر كربلايي‌ها مزه ديگري دارد، اما خب چاي ايراني با قند چيزي نبود كه تا سه چهار استكان نخورم بتوانم رهايش كنم. پرچم بچه‌هاي شاه عبدالعظيم آنجا هم بالا بود!

*

تجربه ديشب باعث شده تا تصميم بگيرم از سر شب بروم در يك موكب و بمانم. موكب بزرگي را پيدا كردم و رفتم داخل. شلوغ بود. جاي خالي كوچكي پيدا كردم و ايستادم به نماز. بعد از نماز هرچه چشم دواندم جايي براي خواب پيدا نكردم. جورابهايم را پوشيدم و وسايلم را برداشتم تا راه بيفتم كه جوان عربي دستم را گرفت. با اشاره حالي‌ام كرد كه «كجا؟» با اشاره حالي‌اش كردم كه «بايد بروم». با اشاره فهماند «كه تعارف نكن پسر!» با اشاره جواب دادم «نه بابا، چه تعارفي؟!» اما او اينبار بدون اشاره دستم را گرفت و برد انتهاي موكب.

به رفقايش گفت جا باز كردند و من را كنار خودش نشاند. جايشان تنگ بود، تنگتر شد. پتويش را نشان داد و فهماند كه پتويت كو؟ گفتم «لاموجود» يعني ندارم! خواست بفهماند كه برو از آنطرف بگير كه به قيافه شبيه علامت سوال من فكر كرد و بي‌خيال شد. خودش بلند شد و رفت و با پتوي پاره پوره‌اي برگشت. ديرآمده بودم و ته بار برايم مانده بود! پتو را گرفت سمتم اما تا خواستم بگيرم سريع دستش را پس كشيد. پتوي خودش را برداشت و داد به من و پتوي پاره پوره را انداخت روي خودش. خواستم پتوها را عوض كنم ولي قبول نكرد.

شام را كه ساندويچ‌ بود آوردند و پخش كردند. باز هم انقدر آوردند و برداشتيم تا سير شديم. با جوان عرب و رفقايش دست و پا شكسته انقدر حرف زديم تا خوابمان برد. چقدر شرين بود آن گفتگوها بين من و كساني كه هر كدام چند كلمه بيشتر از زبان ديگري بلد نبوديم و هر چند كلمه يكبار كلمه‌اي آشنا بينمان رد و بدل مي‌شد؛ «حسين». خدا لعنت كند صدام را كه جنگ را راه انداخت و خدا رحمت كند خميني كبير را كه طوري مردانه و انساني جنگيد كه امروز من و جوان عرب رويمان بشود به همديگر نگاه كنيم و حرف بزنيم.

*

ساعت دو و نيم نيمه شب بلند شدم. با خودم قرار گذاشته بودم براي فرار از گرما و كاهش در عرق سوزي، صبح زود راه بيفتم. عجب صفايي داشت. جاده خلوت تر از روز بود و شلوغتر از هر شب ديگر. براي خودم روضه مي‌خواندم و اشك مي‌ريختم و راه ميرفتم. پيش خودم فكر مي‌كردم اين مسير را اسراي كربلا در سه روز نرفتند، ظاهراً يك روزه رفتند. بين راه هم خبري از موكب و پذيرايي و ماساژ و استراحت و... نبود، شلاق بود و توهين و... . اي واي زينب...

واقعاً سحر قدرت عجيبي دارد. اين را وقتي فهميدم كه حتي چون مني را هوايي كرد!

از ساعت چهار صبح صبحانه دادن موكب‌ها شروع مي‌شود تا ده و يازده. بساط صبحانه دادن وقتي جمع مي‌شود كه از قبلش بساط نهار دادن پهن شده است. نهار هم تا چهار ادامه دارد و از آن موقع هم كم‌كم زمان عصرانه و شام مي‌شود. يعني خلاصه هر وقت شبانه روز كه احساس گرسنگي كني چيزي براي خوردن پيدا مي‌شود. بچه‌تر كه بودم مادرم با هزار التماس و بازي و تشر مي‌توانست مقداري شلغم را در حلقم بگذارد، اما در هواي سرد سحر جاده نجف كربلا چنان با شوق شلغم‌هاي داغ را بر مي‌داشتم و قورت مي‌دادم كه خودم هم باورم نمي‌شد. جاي مادر خالي!

*

بچه‌هاي ايراني همديگر را كه مي‌بينند مي‌گويند در حسينيه‌اي كه كنار ستون فلان هست جمع شويد كه مراسم سخنراني و عزاداري است. چون صبح زود راه افتاده‌ام قبل از ظهر مي‌رسم اما حسينيه را پيدا نمي‌كنم. بي‌خيال مي‌شوم و روي يكي از موكت‌هاي بين راهي مي‌نشينم براي استراحت و نماز. كوله پشتي يغوري كه برداشته‌ام شانه‌هايم را زخم كرده است. خود عراقي‌ها خيلي سبكبار مي‌آيند اين مسير را. بعضي‌هایشان جوري راه افاتاده‌اند كه انگار مي‌خواهند بروند سر كوچه نان بخرند و برگردند!

خيلي كه وسايل بردارند يك كيف كمري است با دو سه تكه وسايل ضروري. سرنگ يكي از اين وسايل ضروري است. سوزن سرنگ را درون تاول‌هاي پا مي‌كنند و محتوياتش را مي‌كشند. تاولي كه بادش خالي شده فوق فوقش يك ساعتي مي‌سوزد وبعد آرام مي‌گيرد. چند تاول روي پايم دارم كه اذيتم مي‌كند.

بعد از نماز مي‌نشينم به ور رفتن با همين تاول‌ها تا شايد كمي راحتم بگذارند. عراقي كنار دستي‌ام شروع مي‌كند به حرف زدن با من و اشاره كردن به تاول‌ها. تا به خودم بيايم سرنگش را از كيف در مي‌آورد و فرو مي‌كند در تاول پايم! بعد هم  كه به حساب يك يك تاول‌ها رسيد، التماس دعايي مي‌گويد و مي‌رود. من هنوز خشكم زده است، حتماً مي‌دانيد چرا!

كل بعد از ظهر را به فكر تاول و سرنگ مشتركم! آخر سر به خودم نهيب مي‌زنم كه خجالت بكش مرد، حيا كن. فكر كردي آن دليلي كه اينهمه زائر را از بيماري در اين مسير حفظ مي‌كند عاجز شده است سر يك سرنگ؟ پيش خودم خجالت مي‌كشم و سرم را مي‌اندازم پايين. از آنجا به بعد ديگر به سرنگ فكر نمي‌كنم مگر براي خنده و بعنوان يكي از خاطرات شيذين سفر.

*

نزديك كربلا ديگر از نفس افتاده‌ام. هم بخاطر پادرد و هم بخاطر كشيدن‌هاي پياپي موكب داراني كه به زور مي‌خواهند چيزي براي خوردن دستم بدهند و يكي‌شان تا يك ليوان دوغ نخوردم ولم نكرد. اما تابلويي كه نوشته حرم سه كيلومتر جاني دوباره مي‌دهد. وارد كربلا كه مي‌شوم خانه‌هاي زيادي را مي‌بينم كه درهايشان باز است و زائرها براي استراحت واردشان مي‌شوند. كربلايي‌ها خانه‌هايشان را كرده‌اند موكب. يكي از آنها گوشه حياطش هم چند سرويس بهداشتي انداخته است. صاحب‌خانه مي‌چرخد و به زائرين مي‌رسد. درب اندروني خانه هم باز است براي استراحت زائرها.

از چند صد متري حرم ديگر راه قفل است. خودمان را بايد بسپريم به موج جمعيت. جمعيت آرام آرام ما را مي‌برد سمت بين الحرمين. گنبد آقا پيدا مي‌شود و اشك‌ها سرازير. آمدم حسين... با پاي پياده آمدم... خاكي... خسته... غبارآلود... . انگار براي اولين بار مستحبات زيارت سيدالشهدا دارد رعايت مي‌شود.

در بين الحرمين نمي‌شود ايستاد. به زور خودم را مي‌كشانم گوشه‌اي كه جمعيت حركت كمتري دارد. فكر داخل حرم رفتن را از سر بيرون كرده‌ام. رو به صحن و سراي اباعبدالله مي‌كنم و قشنگ‌ترين سلام عمرم را مي‌دهم. خسته ترين سلام را، سوزناكترينش را. به صحبتهاي يكي از خطبا فكر مي‌كنم. مي‌گفت در اين سه روز كه شما راه مي‌رويد، اباعبدالله در فكر پذيرايي است. دارد آماده استقبال ميشود، می‌گوید زائرینم با پاي خسته آمده‌اند... ديگر اشك امان نمي‌دهد. از شرم سرم را پايين مي‌اندازم و همان تك مصرع هميشگي را مي‌خوانم: جووني ما به فدات حسين جان... 

نامه یه دختر جانباز

اگه حرفای ما خوب یا بده

نامه یِ یه دخترِِ جانبازِ 70 درصده

غم های دنیا تو قلبِ کوچیکش جا نمیشه

مردی که این نامه رو بفهمه پیدا نمیشه

وزَرا ، آی وکلا ، آی رئیسای بی وفا

آی اونایی که پُل زرین به روی خون شهدا

آی اونایی که شاه شُدین ، میخوایین همه گدا بشن

جانبازا وسیله ی تبلیغات شما بشن

میتونید جاتونو با بابام یه شب عوض کنید

خُنَکی ویلاهاتونو با تَب عوض کنید

میتونید یه عُمر به جای پا با ویلچر راه برید

اونجوری دیگه نمیشه دنبال گناه برید

میدونید قطع نخاعی ز گردن یعنی چه

میدونید حرکت ترکِشا تو تن یعنی چه

شمال و کیش و دبی خوبه که سَنگر نداره

چی میگی اونجاها دیگه زخم بَستر نداره

اونی که دغدغه ی دارو و بُنیاد نداره

بایدم بگه جانبازی دادو فریاد نداره

آی مردم

بهار عمر بابام ، خدا چه زود حَروم میشه

وسط بُرج که میشه حقوقشم تموم میشه

با دلِ خسته و با خجالتِ خیلی زیاد

از رُفقای دیگش یه کم پول دستی میخواد

آی اونایی که شبای بُرج هاتون مثل روزِه

نمیخواد واسه بابام سَنگ دلاتون بسوزه

آی اونا که تو  افطاری های شاهونتون

همه جور آدم جمع میکنید خُرد و کَلون

روزه هاتون قبوله ایشاالله کربلا بِرید

ولی از راهی نرید که ریخته خون ها به زمین

برای شما ها بدونید نمازم نمیمونه

یکی دو سال دیگه یه جانباز هم نمیمونه

سکه و تراول های رنگارنگ مال شما

درد ها مال ما ، غنیمت های جنگ مال شما

موتورِ سه چرخه تو گرما و سرما مال ما

ماشین های خوب مال شما ، دردها هم مال ما

خوب دارید حال میکنیدبابام داره درد میکشه

سوزش جراحاتش بدتر از صدتا آتیشه

وقتی که بابام دیگه حالش خیلی خراب میشه

عکس یارای شهیدش توی چشم هاش آب میشه

سلام ما رو هم به محضر آقا برسونید

سلام ما رو هم  به یار سَر جدا برسونید


یوم الاربعین

اربعین تو رسیده است وز راه آمده است

خواهرت با قد خم گشته و آه آمده است

زینب از وادی شام آمده چشمت روشن

از کجا تا به کجا آمده ؟ چشمت روشن


سلام بر زائرانی که کربلا نرفتند ولی دلشان کربلاست

راستش حالم واقعاخراب بود هرچی دوست هرچی همسایه داشتیم رفتندحرم وما از قافله اربعین جامانده ایم

ارباب مارا دریاب

واقعاسخته دوریه حرم واقعاواقعا

همش باخودم میگم:

                       بازهواییم کن هرچی دارم ازم بگیرکربلاییم کن


الحمدالله نوکر اربابیم

زیارتش دنیایی

نوکری ارباب ما نوکری نیست اقاییه

هرچی از دارم از کرمش

قرارماسینه زنایه شب جمعه کربلاش

"کرببلا ای کاش من مسافرت بودم"


               کربلایت را می‌خواهم حسیـــــــــن(ع)

                              کی مرا می‌بری و برنمی‌گردانی؟