گفتم:

پدرجان برگرد برو عقب ... کس و کار نداری؟

برو پیش شان. بگذار خیال مان راحت باشد.

گفت:

کجا برم ؟ این جا خاکمه.

یک عکس قدیمی از توی جیبش در آورد و نشان ام داد.

ببین این ها پسرام هستن. توی بمباران همه شون... حرفش را خورد.

توی عکس، چهار بچه قد و نیم قد، کنارش بودن. گفتم: کاری از دست ات بر نمی آید.

گفت: اونجا رو نگاه کن! با دست ویرانه ای را نشانم داد.

اونجا خونه پدری مه. از بچه گی باهاش می رفتم سر کار. حالا که یک سری خدانشناس ریختن این جا،

جا بزنم؟ بذارم یادگاری بنویسن روی دیوار شهرم...

چهره اش آن قدر غمگین بود که فکر می کردی دیگر هرگز نخواهد خندید.

آن شب برای مان چند اسلحه آورد.

گفت: از عراقی ها کش رفتم.

روز بعد پیکر مطهرش را که پیدا کردیم، لبخند به لب داشت و رد خون اش روی خاک پیدا بود.