آخ نمی گفت تا داغ به جیگر عراقی ها بگذارد...

ما را با یک کامیون به بصره آوردند و یک بازجویی ساده انجام داداند.

من هم که دست و پایم ترکش خورده بود در یک بیابان خالی یمان کردند و

شکم و صورت ما روی زمینی که منطفه آن حصار کشیده بود قرار گرفت.

دیدم کنارم  یک رزمنده ای در حال درد کشیدن است، پرسیدم چه شده؟

احساس کردم یک ترکش به پشت او وارد شده ، داد و فریاد کردم، تا یک عراقی با یک

جعبه آچار آمد. یک درفش کفاشی که داخل آن بود را بیرون آورد.

با همان درفش پیراهن و زخم آن رزمنده را پاره کرد.

سپس انبر دست را از داخل جعبه خارج کرد و با آن ترکش را گرفت و پیچاند و از داخل

نخاع و ستون فقرات آن رزمنده بیرون کشید.

در آن لحظه تمام بچه هایی که صحنه را دیدند ذکر یا قمربنی هاشم می گفتند.

آن رزمنده که سن زیادی هم نداشت، دستش را در دستانم فشرد و آخ نمی گفت،

تا داغ به جیگر عراقی ها بگذارد.

سپس عراقی که پیراهنش کثیف بود روی زخمش انداخت و رفت.

من از او پرسیدم که خوبی؟

به من نگاهی کرد، چشمانش را بست و شهید شد.

عراقی ها او را مقداری آن طرف تر داخل یک گودال انداختند و رفتند.

.................................

حال دوست عزیزم:

آنچه در جبهه گذشت یک جمله بیشتر نبود یک عده اسیر تکلیف بودند،

یکسری مست لیلی...    تا مجنون نشوی کار حل نمی شود.