فقط تضرع و توسل بود که به کارمان می آمد. شاید این توسل از طرف ما نبود.

شاید این توسل به خاطر اشک مادر یا پدرشهید بود.

بعضی جاها مطمئن بودیم شهید داریم، مثلا در فکه پاسگاه وهب.

مطمئن بودیم که اطراف پاسگاه شهید است به خاطراطلاعاتی که خود عراقی ها،

و رزمنده گانی که در منطقه فکه حضور داشتند.به ما داده بودند.

همه اطراف پاسگاه را جستجو کردیم  ولی خبری از شهدا نبود. وقتی کار به این جا

 می رسید. وخستگی به بچه ها دست می داد، دیگر التماس و دعا بود که شروع

می شد. اینجا بود که ائمه (ع) بدادمان می رسیدند.

یک روز بعد گذشت یک ماه کار کردن و پیدا نشدن شهدا فرمانده گروه گفت،

امروز اگر شهیدی پیدا نشد از فردا دیگر این منطقه را ترک می کنیم.

و به جای دیگری برای کاوش میرویم.

آن روز حال و هوای بچه ها فرق می کرد، توسل ها شروع شد.

مدتی نبود که از شهادت آقا مجید پازوکی می گذشت.


عكس


هر کسی چیزی می گفت،

به کدام ائمه(ع) توسل کنیم تا جواب بگیریم. حوالی ظهر بعد از نماز وصرف ناهار

راننده بیل میکانیکی بهم گفت. بیا برویم تا وقت هست گشتی توی این اطراف بزنیم

بعد سواره بیل میکانیکی شد و حرکت کرد.

گفت 50 تا صلوات نذر کردم بیا با هم بفرستیم تا شاید محل شهدا را پیدا کنیم

پایان نذر صلوات بود. که یک دفعه از زیر خاک یک پلاک مشخص شد

آن روز در آن منطقه هفت شهید پیدا کردیم.