به فرزندانم دروغ نگویید!

بگویید بهترین و زیباترین هدیه را برای شان به ارمغان خواهم آورد.

به فرزندانم واقعیت را بگویید! بگویید به خاطر آزادی شان، هزاران خمپاره ی دشمن، بدن پدرتان

و همرزمانش را نشانه رفته است. بگویید موشک های دشمن، انگشتان پدرتان را در شلمچه

و چشمان پدرتان را در هویزه، حنجره اش را در ارتفاعات الله اکبر از میان برده و خون اش را

را در رود خانه ی بهمنشیر و تنگه چزابه بر زمین جاری کرده است.

این ها را به فرزندانم بگویید تا نفرت همیشگی از استکبار، در روح و جسم شان

ریشه بدواند...

این نامه را در جیب هایش پیدا کردند. صورت اش پر از خون بود.

نامه را به نزدیک ترین دوست اش دادیم. گفت:

او ازدواج نکرده و فرزندی ندارد.

بعدها فهمیدیم خرج و مخارج چند کودک را در یتیم خانه تقبل می کرد.