شهید گمنام
وقتی پیر زن رفت همگی دور هم جمع شدند.
یکی که صورت روشن تری داشت، رو کرد به یوسف و گفت:
تا کی می خوای چشم انتظارش بگذاری؟ نمی بینی چگونه مویه می کند؟
از خدا خو استه ام بی نام و نشان بمانم.
سکوت قبرستان را فرا گرفت.
دوستان اش دور او، سر قبر تنها شهید گمنام روستا نشسته بودند.
دیگری گفت:
اما پیر زن هر روز گله و زاری اش را پیش ما می کند.
باید همه چیز را به او بگویی !!!
حالا دیگر همه چیز را می داند.
آفتاب سر زده بود. صدای شیون از روستا شنیده می شد.
آن روز پیر زن، کنار جوان اش آرمید.

+ نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۴:۴۷ ق.ظ توسط کربلایی
|