شب شد تاریکی همه جا را فرا گرفت، و من پشت درهای بسته مانده ام.

دلم برای جبهه تنگ شده است

چقدر جاده های هموار کسالت آورند!

از یک نواختی دیوارها دلم می گیرد، می خواهم بر اوج بلندترین صخره ها بنشینم

آن بالا به آسمان نزدیکترم، و می توانم لحظه های تولد باران را ببینم .

بیا برای هوا خوری به سنگرهای جبهه پناه ببریم.

دلم برای جبهه و صفاش تنگ شده است

ساعت هاست که هوا تاریک شده ، یاد نیمه شب ها بخیر، یاد آن رفقای نیمه راه بخیر

آنان که از این دروازه (نیمه شب) عبور کردند ، و به خدا رسیدند.

یاد شبهای معراج شهدای شرهانی با شهدای گمنامش که البته اونا گمنام نبودند

مائیم که گمنامیم.

یاد می آورم روزگاری را که با شهدا در تفحص مانوس بودم اما حالا اسیر دنیای وانفسام.


شادی روح همه شهدا صلوات