هرروز وقتی هوا خیلی گرم می شد نزدیکی های ظهر مجید یک بطری آب برمی داشت

و من هم  یکی و راه می افتادیم تو دشت. هر روز وقتی بر می گشتیم بطری من

خالی بود اما بطری مجید پربود. لب به آب نمی زد. همش دنبال یک جای خاص

بود. یه روز نزدیک ساعت یازده بود. رو به روی  یک تپه خاک معروف به

 (کله قندی) نشسته بودیم و دید می زدیم که مجید بلند شد. خیلی حال عجیبی داشت.

هی می گفت پیدا کردم این همون بولدوزره و... یک خاکریزی بود که جلویش سیم

خارداربود. روی سیم خاردار دوتا پیکر شهید که به سیم ها جوش خورده بودند و

پشت سر آنها چهارده تا پیکر دیگه . جمعا شانزده شهید. مجید بعضی از آنها را

به اسم می شناخت .مجید بطری آب را برداشت  و روی دندان های جمجمه ها می

ریخت و گریه می کرد و می گفت:بچه ها ! ببخشید اون شب بهتون آب ندادم. به

خدا نداشتم. تازه آب براتون ضررهم داشت و...                                                  

شهید مجید پازوکی روضه خوان شد و...

راوی یکی ازبچه های تفحص


http://upload.tehran98.com/img1/ssrmg2kcshp8vb8jd8.jpg