عموی خوبم
سه سالمه ،اونی که بغلم کرده، پدرمه.
می بینی ، چله ای زمستونه! انگار تازه بارون بند آمده.
اونی که کنارمون وایساده، عمومه، رفته بودیم بدرقه اش. نگفته بود می خواد بره.
صبح که دیدیم نیست فهمیدیم...
مادر بزرگم گفت : بریم پی اش.
داشت سوار اتوبوس می شد که پدرم صداش زد.
بعد سه تایی عکس گرفتیم. به مادر بزرگم گفت: سیزده روز بشمار بر می گردم.
بر گشت اما چند ساله بعد، یک پلاک بود و چند استخوان...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۵:۳۸ ب.ظ توسط کربلایی
|