سه سالمه ،اونی که بغلم کرده،  پدرمه.

می بینی ، چله ای زمستونه! انگار تازه بارون بند آمده.

اونی که کنارمون وایساده، عمومه، رفته بودیم بدرقه اش. نگفته بود می خواد بره.

صبح که دیدیم نیست فهمیدیم...

مادر بزرگم گفت : بریم پی اش.

داشت سوار اتوبوس می شد که پدرم صداش زد.

بعد سه تایی عکس گرفتیم. به مادر بزرگم گفت: سیزده روز بشمار بر می گردم.

بر گشت اما چند ساله بعد، یک پلاک بود و چند استخوان...