خاطره شهدا 32 -مادرش منتطره
واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از
روش رد بشن. داوطلب زیاد بود ...
قرعه انداختند.
افتاد بنام یه جوون.
همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!
گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "
بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.
دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .
جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.
بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.
همه رفتن الا پیرمرد.
گفتند: " بیا! "
گفتک " نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!
مادرش منتظره! "
کاملا بی ربط:
انّ الله تعالی یرضی لرضی فاطمة
میزان دل ِ فاطمه(س) است ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۷:۲۷ ق.ظ توسط کربلایی
|