خاطره شهداء 31 - شاید به صورتم نگاه کنه
شب تا صبح نخوابید.
نماز می خوند. دعا می کرد. گریه می کرد.
می گفت: " من شهید می شم. "
گفتم: " مصطفی! این حرف ها رو بذار کنار! بگیر بخواب نصفه شبی . "
گفت: " نه. به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده. "
ول کن نبود! چشم هاش سرخ شده بود . گریه اش بند نمی اومد.
صبح موقع رفتن، گفت: " چند وقت دیگه عروسیه. باید قول بدی می آی. "
گفتم: " این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟ "
گفت: " خانمم سیده. می خوام به حضرت زهرا (س) محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کنه ... "
شهید مصطفی ردانی پور
نماز می خوند. دعا می کرد. گریه می کرد.
می گفت: " من شهید می شم. "
گفتم: " مصطفی! این حرف ها رو بذار کنار! بگیر بخواب نصفه شبی . "
گفت: " نه. به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده. "
ول کن نبود! چشم هاش سرخ شده بود . گریه اش بند نمی اومد.
صبح موقع رفتن، گفت: " چند وقت دیگه عروسیه. باید قول بدی می آی. "
گفتم: " این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟ "
گفت: " خانمم سیده. می خوام به حضرت زهرا (س) محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کنه ... "
شهید مصطفی ردانی پور
+ نوشته شده در دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۷:۱۵ ق.ظ توسط کربلایی
|