شب تا صبح نخوابید.

نماز می خوند. دعا می کرد. گریه می کرد.

می گفت: " من شهید می شم. "

گفتم: " مصطفی! این حرف ها رو بذار کنار! بگیر بخواب نصفه شبی . "

گفت: " نه. به جان خودم شهید می شم. می دونم وقتش رسیده. "

ول کن نبود! چشم هاش سرخ شده بود . گریه اش بند نمی اومد.

صبح موقع رفتن، گفت: " چند وقت دیگه عروسیه. باید قول بدی می آی. "

گفتم: " این همه گریه و زاری می کنی، می گی می خوام شهید بشم. دیگه زن گرفتنت چیه؟ "

گفت: " خانمم سیده. می خوام به حضرت زهرا (س) محرم باشم. شاید به صورتم نگاه کنه ... "

شهید مصطفی ردانی پور