برای حمام نیروها باید چوب می آوردیم و هیزم می شکستیم و آتش درست می کردیم

اما اینها کار ما بود ، نه فرمانده ای که یک دست بیشتر نداشت

قبل از نماز صبح بود که با صدای تیشه و شکستن چوب از خواب پریدم

رفتم سراغ حمام

توی تاریکی فقط سیاهی یه نفر رو دیدم که با یک دست و به کمک پاهاش هیزم می شکست

نزدیک که شدم دیدم فرمانده مونه

با تعجب پرسیدم: حاج رضا مگه سنگر فرماندهی حمام نداره؟

نگاهی کرد و گفت: من نمی خواهم حمام بروم ، برای راحتی بچه ها این کار رو می کنم ...

                          خاطره ای از زندگی طلبه شهید رضا حبیب اللهی

                             منبع: ماهنامه فکه ، شماره ۱۲۶ ، صفحه ۱۲۴