خاطره شهداء 29 - رنج خود و آسایش دیگران

برای حمام نیروها باید چوب می آوردیم و هیزم می شکستیم و آتش درست می کردیم
اما اینها کار ما بود ، نه فرمانده ای که یک دست بیشتر نداشت
قبل از نماز صبح بود که با صدای تیشه و شکستن چوب از خواب پریدم
رفتم سراغ حمام
توی تاریکی فقط سیاهی یه نفر رو دیدم که با یک دست و به کمک پاهاش هیزم می شکست
نزدیک که شدم دیدم فرمانده مونه
با تعجب پرسیدم: حاج رضا مگه سنگر فرماندهی حمام نداره؟
نگاهی کرد و گفت: من نمی خواهم حمام بروم ، برای راحتی بچه ها این کار رو می کنم ...
خاطره ای از زندگی طلبه شهید رضا حبیب اللهی
منبع: ماهنامه فکه ، شماره ۱۲۶ ، صفحه ۱۲۴
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۴۰ ق.ظ توسط کربلایی
|