بابا دلم خیلی برات تنگه ..........
کمی توی اطاق این طرف و اون طرف رفت.
پس از سال ها آلبوم قدیمی اش را از کمد در آورد.
گرد و خاک روی آلبوم را برداشت.
با دیدن عکس ها اشک توی چشماش جمع شده بود.
دیگه از اون ریش های بلند خبری نبود.
بسیاری از دوستان اش که حالا توی عکس می تونست اونا را ببینه
جلوی چشمانش شهید شده بودن.
یاد اون روزی افتاد که، پشت بیسیم کمک می خواست،
عمار عمار عمار... عمار جان بگوشی... عمار عمار
شیمیایی یه... شیمیایی، شیمیایی زدند عمار جان بچه ها همه...
جلوی چشماش همه دوستان اش پر پر شدند.
دیگه سرفه امان اش نمی داد... تمام لباس هاش خونی شده بود.
///////////////////////////
دختر با عجله وارد اطاق شد.... تو رو خدا بابا .... چرا با خودت...
چشمهای هر دو به هم خیره مانده بود.
سالهاست یکی تبخیر میشود و یکی میبارد.
امروز تمام دریا تبخیر شد و آسمانی ماند همیشه ابری.
و پدری که دیگر شیمیایی نیست ...
می گفت: فدای اون سرفه هات برم که همیشه باهات بود.
بابایی دلم برات تنگه ها...
