خاک من
گفتم:
پدر جان بر گرد برو عقب... کس و کاری نداری؟
برو پیش شان. بگذار خیال مان راحت باشد.
گفت: کجا برم؟ اینجا خاکمه!!!
یک عکس قدیمی از جیب اش در آورد و نشانم داد.
ببین این ها پسرام هستن، توی بمباران...
حرفش را خورد. توی عکس، چهار بچه قد و نیم قد، کنارش بودند.
گفتم: کاری از دستم بر می آید.
گفت: اون جا را نگاه کن!!!! با دست ویرانه ای را نشانم داد.
اونجا خونه پدری مه. از بچه گی اون جا بزرگ شدم. حالا که یک سری
خدانشناس ریختند این جا، جا بزرنم؟
بذارم یادگاری بنویسند روی دیوار شهرم.
یک مشت خاک از زمین برداشت و گفت: خوب ببین!!! این خاک منه...
چهره اش آن قدر غمگین بود که فکر می کردی دیگر هرگز نخواهد خندید.
آن شب برای ما کلی مهمات آورد. گفت: از عراقی ها کش رفتم.
روز بعد جنازه مطهراش را پیدا کردیم، لبخندی به لب داشت.
و خون سرخ اش روی خاک پیدا بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ دی ۱۳۹۲ ساعت ۷:۶ ق.ظ توسط کربلایی
|