همیشه پشت در خونش مینشست


دستشم رو چونش بود تا یکی دق الباب کنه


بیست و چند سال خیلی انتظاره


صدای تلفن داد و بیداد راه انداخت


گفت: از بنیاد شهید زنگ میزنیم


پلاک پسرتونو پیدا کردیم ، بیاید ببرید ...


...! و مادر هنوز پشت در انتظار


کوچشون معروف بود به :


مادر شهید گمنام ولی تابلوش


.............................. انتظار ..............................