صبح جمعه بود و «عليرضا» (شهيد عليرضا روحانى كه در منطقه‏ى فاو به شهادت رسيد) دعاى ندبه مى‏خواند. پس از دعا كمى با هم صحبت كرديم. خيلى ناراحت بود. گفتم: «چرا ناراحتى! مگر كشتى‏هايت غرق شده!». گفت: «ديدى شب جمعه هم گذشت و من هنوز شهيد نشده‏ام!» گويى به او الهام شده بود كه در شب جمعه به شهادت خواهد رسيد. دلدارى‏اش دادم و گفتم: «مگر خودت نمى‏گفتى تا ظهر جمعه نيز ثواب شب جمعه را دارد».

ساعت ده صبح بود كه براى نگهبانى به سنگرهايمان رفتيم. من در سنگر دوم و او در سنگر اول. ساعت حدود 10:30 بود كه امدادگر دسته از سنگر اول باز مى‏گشت. گفتم: «آقاى حسينى! كسى مجروح شده؟». جوابى نداد. به سنگر عليرضا دويدم.وقتى بالاى سرش رسيدم، در حال جان دادن بود؛ تيرى به سرش اصابت كرده بود. لحظه‏اى بعد، جان به جان آفرين تسليم كرد و به لقاى دوست رسيد.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 55)

راوى: على يارمحمديان