میروم تا انتقام سیلی مادر بگیرم
هر چه سید علی اسرار کرد، مخالفت کردم تا این که یک روز گفت:
_ آقای قربانی ! اطاعت از فرماندهی واجب، اما فردای قیانت پیش مادرم زهرا(س) از
شما شکایت می کنم که اجازه ندادید به خط مقدم بروم.
با این حرف اش دل ام سوخت. با آن که دوست نداشتم او را از دست بدهم، ولی قبول
کردم. سید سرنیزه ای گرفته بود و گفت:
با این سر نیزه می خواهم انتقام مادرم ، زهرا(س) را از این عراقی های نامرد بگیرم.
عملیات شروع شد. با شور و شعف خاصی همراه با خط شکن ها به خط زد.
فاو که فتح شد، چشم ام به سید افتاد در حالی که با همان سرنیزه،
یک گوشه آرام به خواب ابدی فرو رفته بود.
راوی: سردارمرتضی قربانی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۴:۳۲ ب.ظ توسط کربلایی
|