بوی کباب
یه
پتو سربازی مچاله کرده بود زیر سرش و یه پتو دیگه رو دور خودش پیچید.
شاید هوا سرد نبود، اما همیشه وقتی گرم می شد خوابش می برد.
تازه داشت چشماش گرم میشد که با صدای زمین خوردن یه خمپاره، مثل فنر از جاش پرید.
اومد بیرون دید مصطفی جوکار مثل ذغال سیاه شده و داد می زنه:
سوختم . . . سوختم . . . آتیش گرفتم . . .
بوی عجیبی می داد، بویی که خیلی وقت بود به مشامش نخورده بود ...
بوی کباب ...
شاید هوا سرد نبود، اما همیشه وقتی گرم می شد خوابش می برد.
تازه داشت چشماش گرم میشد که با صدای زمین خوردن یه خمپاره، مثل فنر از جاش پرید.
اومد بیرون دید مصطفی جوکار مثل ذغال سیاه شده و داد می زنه:
سوختم . . . سوختم . . . آتیش گرفتم . . .
بوی عجیبی می داد، بویی که خیلی وقت بود به مشامش نخورده بود ...
بوی کباب ...
بر خلاف همیشه از شنیدن بوی کباب، آب از دهنش راه نیوفتاد، آخه گوشت بدن مصطفی خوردن نداشت.
**
سال های سال از اون جریان گذشت.
دیگه هیچ وقت با شنیدن بوی کباب، یاد خود کباب نمی افتاد، یاد بدن سوخته و سیاه شده مصطفی میافتاد.
دیگه هیچ وقت کباب نخورد . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۸:۲۰ ب.ظ توسط کربلایی
|