رفته بودیم بیرون اردوگاه، آب تنی.

دیدیم دو نفر دارند یکی رو آب می دن. به دوستانم گفتم: " بریم کمکش؟ "

گفتند: "ول کن، باهم رفیقن. "

پرسیدم: " مگه کی اند؟ " 

گفتند: " دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن. "