بنی صدر .....
پدر و مادرم می گفتند بچه ای و
نمی گذاشتند برم جبهه.
يه روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو داره، لباسای" صغری "، خواهرم رو روی لباسام پوشيدم و سطل آب
يه روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو داره، لباسای" صغری "، خواهرم رو روی لباسام پوشيدم و سطل آب
رو برداشتم و به بهانه ی
آوردن آب از چشمه زدم بيرون!
پدرم كه گوسفندها رو از صحرا می آورد داد زد: " صغری كجا؟ "
پدرم كه گوسفندها رو از صحرا می آورد داد زد: " صغری كجا؟ "
برای اينكه نفهمه سيف الله هستم سطل آب رو بلند كردم كه يعنی می رم آب
بيارم!
خلاصه رفتم و از جبهه لباس ها رو با يه نامه پست كردم.
يه بار پدرم اومده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد.
از پشت تلفن به من گفت:
" بنی صدر( لباس زن پوشیدن! ) وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه!!! "
خلاصه رفتم و از جبهه لباس ها رو با يه نامه پست كردم.
يه بار پدرم اومده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد.
از پشت تلفن به من گفت:
" بنی صدر( لباس زن پوشیدن! ) وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه!!! "
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۵:۲۷ ب.ظ توسط کربلایی
|