پدر و مادرم می گفتند بچه ای و نمی گذاشتند برم جبهه.

يه روز كه شنيدم بسيج اعزام نيرو داره، لباسای"  صغری "، خواهرم رو روی لباسام پوشيدم و سطل آب

رو برداشتم و به بهانه ی آوردن آب از چشمه زدم بيرون!

پدرم كه گوسفندها رو از صحرا می آورد داد زد: " صغری كجا؟ "

برای اينكه نفهمه سيف الله هستم سطل آب رو بلند كردم كه يعنی می رم آب بيارم!

خلاصه رفتم و از جبهه لباس ها رو با يه نامه پست كردم.


يه بار پدرم اومده بود و از شهر به پادگان تلفن كرد.

از پشت تلفن به من گفت:

" بنی صدر( لباس زن پوشیدن! ) وای به حالت! مگه دستم بهت نرسه!!! "