بسم رب الشهدا و الصديقين

 

بعد از مدتها دلم حال و هواي اروند كرده و جايي نيست تا اين درد را در آن ثبت كنم !

مي خواهم داستاني واقعي از آن زمان ها بنويسم و از مردانگي و عشق به

ميهنها و از جان گذشتگي ها

بسم الله

لب اروند كار مي كرديم ؛ نصفه هاي شب سنگر مي ساختيم، جاده ، بعد 

استتارشان مي كرديم. لودر و بلدوزر در كار نبود ؛ فرغون ، بيل ، دست.

لب جاده تازه ساخت ، ماشين چراغ خاموش مي آمد ، زده بود لت و پارش كرده بود.

روي برانكار نيم خيز شده بود . چهارچوب در اورژانس را دو دستي محكم گرفته بود .

التماس م يكرد به فرمانده لشكر.

حاجي تو را به خدا. نذار منو ببرن . حاجـــــــــي !

گريه مي كرد ؛ ما هم .

جانشين يگان دريايي بود. پنجاه سال را فكر كنم داشت.

مي لنگيد و مي آمد . ما را كه ديد از ته دل خنديد.

گفت : " گفتم كه بر ميگردم ، نمي مونم "

نشست . درد داشت. آرام پايش را دراز كرد.

باز گفت :" گفته ام دو هزار تا جليقه نجات هم بيارن. فكر كنم تا عصري برسه "

والسلام

نقل از كتاب روزگاران / انتشارات روايت فتح


دوست دارم برداشت خودم را نيز از اين داستان واقعي بنويسم :
1- در وجود اين رزمنده ها و جهادگران چنان عشقي بوده كه با دست خالي و بدون هيچ تجهيزاتي سنگر مي ساخته اند در گرما و سرما ؛ در شب و روز

2- باز چه عشقي داشته اند كه دوست داشته اند با هر زحمتي هست بمانند و  اگر به كار هم نيست كنار رزمنده هاي ديگر باشند تا قوت قلبي باشند براي بقيه !

3- در سخت ترين لحظاتشون ، هنگامي كه درد نيز داشته اند فكر رزمنده ها بوده اند كه گفته جليقه نجات بياورند !

                                               التماس دعا

                                                                يا علي