مراد به مرادش رسید
عصر بود و از عملیات هم خبری نبود. بچه ها جمع شدند و بساط یک فوتبال گل کوچک حسابی را به راه انداختند. محشری بود.
مراد مثل همیشه، توی دروازه تیم همیشه بازنده ایستاد. اما این بار غوغا کرد. کمال گفت: «بابا ایول، باس ببرن تیم ملی، عجب حرفه ای شدی، ها!» هیچ کس نتوانست دروازه مراد را باز کند. دست آخر تیم حریف با ? گل پشت سر هم، به قول بچه ها، از ناک اوت هم رد شد!
همه فهمیدند، برگ برنده این تیم همیشه بازنده، امروز فقط مراد است.
بعد بازی بود که توی سنگر جمع شدند. مراد خندید و گفت: «حال کردین، از فردا دیگه نرخم بالا می ره، الکی که نیست! امروز دیگه به مرادم رسیدم. دیدید گفتم یک روز حسابی حالشون رو جا می آرم!»
مصطفی گفت: «بابا امضا، ازش امضا بگیرین!»
بچه ها ریختند سر مراد که امضا بگیرند... می گفتند و می خندیدند که گلوله باران شدند. تا بچه ها به خودشان بیایند، تو ویرانی سنگر و گلوله ها، چند تایی پر کشیده بودند. مراد هم شهید شده بود.
وقتی جنازه ها را بیرون کشیدند، مراد انگار لبخند می زد. محمد گفت: «خوش به حال مراد، امروز از صبح روی دنده شانس بود و آخرش هم، به مراد واقعی اش رسید.»
