حاج حسین
از سنگر دويد بيرون. بچه ها دور ماشين جمع شده بودند. رفت طرفشان.
گفتم «بيا پدر جان! اينم حاج حسين.»
پيرمرد بلند شد، راه افتاد. يك دفعه برگشت طرف من. پرسيد «چى صداش كنم؟»
«هر چى دلت مى خواد.»
تماشايشان مى كردم.
حاج حسين داشت با راننده ى ماشين حرف مى زد. پيرمرد دست گذاشت روى شانه اش حاجى برگشت هم ديگر را بغل كردند. پيرمرد مى خواست پيشانيش را ببوسد، حاجى مى خنديد، نمى گذاشت. خمپاره افتاد. يك لحظه، همه خوابيدند روى زمين. همه بلند شدند; صحيح و سالم. غير از حاجى.
+ نوشته شده در شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۵۴ ب.ظ توسط کربلایی
|