خواب ....
توی شالیزار بودم. خورشید درست بالای سرم بود.
اما هوا گرم نبود یا من حس نمی کردم.
مردی سبز پوش، سوار بر اسب سفیدی، کنارم ایستاد.
مکثی کرد و گفت:
شما سیده هستی؟ درسته؟
گفتم: بله
گفت:
ازدواج می کنی و از شما پسری به دنیا می آید
که به مرتبه ی والایی خواهد رسید.
همان سال ازدواج کردم.
بیست و سه سال بعد،
از پسرم لباس سوخته و یک جفت پوتین کهنه و یک پلاک آوردند.

+ نوشته شده در شنبه ۶ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۷:۴۳ ب.ظ توسط کربلایی
|