خواب ....


توی شالیزار بودم. خورشید درست بالای سرم بود.

اما هوا گرم نبود یا من حس نمی کردم.

مردی سبز پوش، سوار بر اسب سفیدی، کنارم ایستاد.

مکثی کرد و گفت:

شما سیده هستی؟  درسته؟

گفتم:  بله

گفت:

ازدواج می کنی و از شما پسری به دنیا می آید

که به مرتبه ی والایی خواهد رسید.

همان سال ازدواج کردم.

بیست و سه سال بعد،

از پسرم لباس سوخته و یک جفت پوتین کهنه و یک پلاک آوردند.