براي سنگر فرماندهي غذا برده بودند اما غذا به
خودش نرسيد.
اول بسيجي ها را سير كرده بود.
رفته بود آشپزخانه
گفته بود: خسته نباشيد! يك كمي آب قيمه برايم توي
كاسه بريزيد!
آشپز گفته بود: مگر غذايتان را نياوردند؟
مقداري نان بيات در آب قيمه ريخته بود و
 گفته بود:
( من دوست دارم نان و آب خورشت بخورم . اين ها بهتر است.)
اسراف هم نمي شود.