سیم خاردار

رسیدیم به جایی که دشمن سیم خاردار کشیده بود. فرصت نبود که سیم خاردارها
رو باز کنیم. مونده بودیم که چیکار کنیم . یه لحظه احساس کردم اتفاقی افتاد. نگاه
کردم دیدم یکی از رزمنده ها خودش رو انداخته روی سیم خاردار و بچه ها رو قسم
میده که از روی بدنش رد بشن و برن جلو تا عملیات به تعویق نیفته. بچه ها با اصرار
او رد شدند و گوشت و پوست این رزمنده ی دلاور به سیم خاردار دوخته شد.
+ نوشته شده در جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۹۲ ساعت ۷:۳۲ ق.ظ توسط کربلایی
|