سلام کردیم و جواب داد . همه ساکت بودند . انگار میخواهد چیزی بگوید اما !
لحظاتی بعد سکوت را شکست . آقا ابراهیم ممنونم .زحمت کشیدی اما پسرم!
پیرمرد مکثی کرد و گفت : پسرم از دست شما ناراحت است !!
لبخند از چهره همیشه خندان ابراهیم رفت . چشمانش گرد شده بود از تعجب!!
بغض گلوی پیرمرد را گرفته بود . چشمانش خیس از اشک بود . صدایش هم لرزان و خسته :
دیشب
پسرم را درخواب دیدم . میگفت : در مدتی که ما گمنام و بینشان بر خاک جبهه
افتاده بودیم .، هرشب مادر سادات حضرت فاطمه (س) به ما سر میزد . اما حالا!
دیگر چنین خبری برای ما نیست . می گویند شهدای گمنام مهمان ویژه حضرت زهرا
(س) هستند .
پیرمرد دیگر ادامه نداد . سکوت جمع مارا گرفته بود . به ابراهیم هادی نگاه کردم .
دانه های درشت اشک از گوشه چشمانش غلط می خرد و پایین می آمد .
می توانستم فکرش را بخوانم .
ابراهیم هادی گمشده اش را پیدا کرده بود ؛ گمنامی