صبح زود صدای تلفن قورباقه ای دسته مان به صدا در آمد.قبل از اینکه تکانی بخورم رامین اسماعیلی تلفن را برداشت.برادرم جعفر بود.بعد از احوال پرسی به من گفت:"برای رفتن به مرخصی آماده شو".تعجب کردم گفتم :داداش! مگر نمیدونی آماده باشیم؟ این طور که بوش میاد چند روز دیگه عملیاته؟"جعفر گفت: میدونم! به همین خاطر از فرمانده شما تقاضاکردم تا تو به همراه من و ناصر به مرخصی بیای.گفتم: می ترسم از عملیات جا بمونم.در جوابخندید و گفت: تو غصه اش را نخور تا سه روز دیگه اینجا هستیم . از آنجا که میدانستم جعفر بدون دلیل کاری را انجام نمیدهد قبول کردم همراهشان به مرخصی بروم. بلافاصلهبعد از اینکه مرخصی مان تمام شد به سمت دهفت تپه حرکت کردیم. وقتی در منزل بودیمزن داداش هایم میگفتند:"آقا جعفر آقا موسی بن جعفر را در خواب دیده که به او گفت برایآخرین بار به مرخصی برو و با خانواده ات خداحافظی کن"تازه فهمیدم که چرا جعفر آنقدربرای رفتن به مرخصی اصرار میکرد.وقتی عملیات کربلای 5 در خاکریزهای نونی شکل عراقشروع شد گردان ویژه شهداء که دو برادرم در آن حضور داشتند زودتر از گردان ما وارد عملشد و قرار بر این بود ما بعد از آنها به خط بزنیم. صبح وقتی به خاکریزخای نونی رسیدیمفرمانذه گردان مرا خواست و گفت:نادر تو باید برگردی. من با تعجب گفتم:آخه برای چی؟اشک در چشمانش حلقه زد. من فهمیدم اتفاقی برای برادرهایم افتاد.همان موقع یاد خوابجعفر افتادم و گفتم:برای جعفر اتفاقی افتاده؟ فرمانده سرش را تکان داد و گفت :جعفر بهشهادت رسید.دیگر برایم همه چیز بی ارزش شد. گفتم: من عقب نمیروم. فرمانده گرداندستی به سرم کشید و گفت جنازه جعفر پشت تویوتاست. باید جنازه او را به عقب ببری.وقتی اصرار من را برای ماندن دید بغض اش ترکید و گفت: فقط برای جعفر برو. دلم نمی آمدرفیق نیمه راه باشم و بچه ها را تنها بگذارم.جعفر خنکدار و رامین و مفید اسماعیلی با نگاهخود مرا تشویق به رفتن میکردند.سوار تویوتا شدم. دو تا شهید داخل تویوتا بود . دوربین را از جیب بادگیرم در آوردم و برای آخرین بار از بچه ها عکس گرفتم وقتی ماشین به حرکت در آمدکنار جنازه جعفر نشستم و شروع به نوحه خواندن کردم . به ذهنم رسید که آن شهید را که روی صورتش پوشانده را نیز در زمزمه های سوگواری ام مهمان کنم. وقتی پتو را کنار زدم سیمای زیبای برادرم ناصر نمایان شد. دیگر کاملا بی برادر شده بودم.

راوی:نادر بذری از گردام حمزه سید الشهداء