مجروحی که شهید شد
دست ام گلوله خورده بود.
جلو نشستم کنار راننده آمبولانس، جاده بمباران می شد.
چپ و راست مان را می زدند.
چشم هایم از خستگی نیمه باز بود، درد نمی گذاشت بخوابم.
بین راه، راننده ترمز زد. از جایم پریدم و گفتم:
چی شده؟؟؟
گفت: از آن پشت یک نوری می آد.
راست می گفت.
انگار یک تکه از خورشید را گذاشته باشند پشت آمبولانس،
پیاده شدیم، راننده در را باز کرد،
پرسیدم: چی شده؟؟؟
گفت: یکی از مجروحین شهید شد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۴:۳۲ ب.ظ توسط کربلایی
|