دست ام گلوله خورده بود.

جلو نشستم کنار  راننده آمبولانس، جاده بمباران می شد.

چپ و راست مان را می زدند.

چشم هایم از خستگی نیمه باز بود، درد نمی گذاشت بخوابم.

بین راه، راننده ترمز زد. از جایم پریدم و گفتم:

چی شده؟؟؟

گفت:  از آن پشت یک نوری می آد.

راست می گفت.

انگار یک تکه از خورشید را گذاشته باشند پشت آمبولانس،

پیاده شدیم، راننده در را باز کرد،

پرسیدم:  چی شده؟؟؟

گفت:  یکی از مجروحین شهید شد.