برای روزای تنهای ایم......
مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت.
از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت.
چارهای نبود...
آخه به رفیقش قول داده بود
اگر شهید شد دستش را بگیرد حالا او ماند.
ولی رفیقش...



يه روز خودم، خودمو تو كوچهها جا ميذارم،
يه روز خودم،
تنگ غروب ، برای خودم گريه ميكنم،
يه روز بي اون كه كسی بفهمه
سر خاك خودم گريه ميكنم
برای تنهايايم. واسه بيكسيايم.
+ نوشته شده در جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۴ ق.ظ توسط کربلایی
|