شنی تانک
کلاه آهنی اش را از روی سرش برداشت.
آفتاب، نورش را پاشیده بود روی تن اش. به آسمان آبی بالای سرش نگاه کرد.
سرش را چرخاند.
گلوله نزدیک قلب اش خورده بود.
چشمان اش را به زور باز نگه داشت.
دست اش به سمت قمقمه ی آب رفت. خواست قمقمه را از بند جدا سازد،
اما نتوانست.
ناگهان، به شنی تانک هایی که به سمت اش می آمدند خیره شد.
آرام سرش را روی خاک گذاشت ، و تانک دشمن...

+ نوشته شده در جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۰:۲ ق.ظ توسط کربلایی
|