تو طلاییه کار میکردیم یه روز بعد از کلی روز که شهدا خودشونو نشون نمی دادن سه تا    

شهید پیدا کردیم که فقط یکی از آنها گمنام بود .بچه ها خیلی گشتند تا نشونی ازش پیداکنن.      

اما چیزی همراهش نبود. گفتم نباید نا امید بشیم خودم دوباره مشغول گشتن وسایل همراهش

شدم .اون شهید لباس فرم سپاه تنش داشت. چیزی شبیه دکمه پیرهن نظرمو به خودش جلب 

کرد خوب که دقت کردم دیدم یک تیکه عقیق سرخ است که انگار جمله ای روی آن نوشته     شده بود.

اون تیکه سنگ رو با آب شستم روش نوشته بود <به یاد شهدای گمنام> دیگر نیازی نبود دنبال  

پلاکش بگردیم میدانستم که این شهید باید گمنام بماند خودش خواسته......