یک قمقمه عطش

چند تا شهید توی اردوگاه بودند. از آن هایی که توی اسارت شهید شدند. رفتیم مرتبشان کنیم، بگذاریمشان یک گوشه.
زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم، دیدم روی دستش یک چیزی نوشته. دستش را آوردم بالا.
نوشته بود: «مادر از تشنگی مردم.»





سوار بلم بودیم. از شناسایی برمی گشتیم.
رضا دشتی زخمی شده بود. خون ریزیش شدید بود. آب می خواست، نداشتیم. از آب شط هم که نمی شد بهش داد.
رضا بین آن همه آب، وسط رودخانه، تشنه شهید شد.





قمقمه اش را چپه می کرد توی دهن عراقی ها.
می گفت «مسلمون باید هوای اسیرها رو داشته باشه.»
پا شد برود طرف اسرای دیگر، آرپی چی سرش را پراند.
تشنه بود، قمقمه هم دستش.





بهم آب نرسید. لیوانش را داد بهم و گفت « من زیاد تشنه ام نیست. نصفش رو خوردم، بقیه ش رو تو بخور.»
گرفتم و خوردم.
فرداش بچه ها گفتند که اصلاً لیوان ها نصفه بوده.





یک شهید پیدا کردیم، طرف های سه راه شهادت.
هیچی همراهش نبود. نه پلاک، نه کارت شناسایی.
فقط یک قمقمه همراهش بود؛ پر آب.
روی قمقمه چیزی نوشته بود. قمقمه را شستیم تا بتوانیم بخوانیمش. نوشته بود «قربان لب عطشانت یا حسین.»





مجروح شده بود. آب می خواست. هر چی بهش می گفتیم که بابا، آب نداریم حالیش نمی شد. گیر داده بود که «تشنه ام، آب می خوام.»
کف کانال زمین را چند متر کندیم. خاکش نم دار بود. تا گردن کردیمش زیر خاک ها، بلکه تشنگیش کمتر بشود.
به یکی، دو روز نکشید همان چاله شد قبرش.
زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم، دیدم روی دستش یک چیزی نوشته. دستش را آوردم بالا.
نوشته بود: «مادر از تشنگی مردم.»





سوار بلم بودیم. از شناسایی برمی گشتیم.
رضا دشتی زخمی شده بود. خون ریزیش شدید بود. آب می خواست، نداشتیم. از آب شط هم که نمی شد بهش داد.
رضا بین آن همه آب، وسط رودخانه، تشنه شهید شد.





می گفت «مسلمون باید هوای اسیرها رو داشته باشه.»
پا شد برود طرف اسرای دیگر، آرپی چی سرش را پراند.
تشنه بود، قمقمه هم دستش.





بهم آب نرسید. لیوانش را داد بهم و گفت « من زیاد تشنه ام نیست. نصفش رو خوردم، بقیه ش رو تو بخور.»
گرفتم و خوردم.
فرداش بچه ها گفتند که اصلاً لیوان ها نصفه بوده.





هیچی همراهش نبود. نه پلاک، نه کارت شناسایی.
فقط یک قمقمه همراهش بود؛ پر آب.
روی قمقمه چیزی نوشته بود. قمقمه را شستیم تا بتوانیم بخوانیمش. نوشته بود «قربان لب عطشانت یا حسین.»





مجروح شده بود. آب می خواست. هر چی بهش می گفتیم که بابا، آب نداریم حالیش نمی شد. گیر داده بود که «تشنه ام، آب می خوام.»
کف کانال زمین را چند متر کندیم. خاکش نم دار بود. تا گردن کردیمش زیر خاک ها، بلکه تشنگیش کمتر بشود.
به یکی، دو روز نکشید همان چاله شد قبرش.
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۲۳ ب.ظ توسط کربلایی
|