فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :

«امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ كس چيزي نگفت. 

همه مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد....

 شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن...! 

آن‌قدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت. 

وسط همين خنده‌ها هم شروع كرد 

روضه امام حسين خواندن...!!!

 اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه...!!!

 آن شب خط، خيلي زود شكست...!!!