آن شب

فرمانده گروهانمان جمعمان كرد و گفت :
«امشب بايد با روحيه بريد خط. چه پيشنهادي داريد؟» هيچ كس چيزي نگفت.
همه مان را نشاند و پاهايمان را دراز كرد....
شروع كرد به اتل متل توتوله خواندن...!
آنقدر خنديديم كه اشكمان درآمد و پهلوهامان هم درد گرفت.
وسط همين خندهها هم شروع كرد
روضه امام حسين خواندن...!!!
اشكمان كه سرازير بود فقط خنده شد گريه...!!!
آن شب خط، خيلي زود شكست...!!!
+ نوشته شده در سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱۲:۳۲ ب.ظ توسط کربلایی
|