درست وسط میدان مین رگبار بستند رویم....
توی آن جهنم نه میشد رفت ، نه میشد دراز کشید
چند نفر هم شهید افتاده بودند توی میدان مین.
یکدفعه کسی پایم را بلند کرد و روی سینه اش گذاشت
مجروح بود . گفت:برو برادر برو!!!
شناختمش! همانی بود که بخاطر کم سن و سالی نمیگذاشتم جلو بیاید....
اندازه پسر خودم بود سیزده چهارده ساله وسط عملیات یک دفعه نشست
گفتم :حالا چه وقت استراحته بچه؟
گفت :بند پوتینم شل شده میبندم
راه میرفتم...
نشست ولی بلند نشد!
هر دو پایش تیر خورده بود برای روحیه ما چیزی نگفته بود