وقتی ترکش به قلبش خورد ،

بلند گفت: یا مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)

..............

سرش رو بلند کردم که بگذارم روی پاهام

گفت: ول کن سرم رو ،  بذار آقا سرم رو بغل کنه

می گفت: تو کی هستی سرم روی دامن آقامه

هنوز لبخند بر لب داشت ، چشم ها یش به افق بود که رفت ...

چه رفتنی ...

سر به دامن مولا ...

با لبخند ...

با آرامش ...


راوی: شهید سیدمجتبی علمدار