باغچه را پر از گل کردی و گفتی که وقتی یاسها گل کردند بر میگردم.شعمدانی ها را کنار حوض چیدی و 

گفتی برگهای زردشان را بکنید نگذارید نفس سبزها بگیرد و بعد نگاهی کردی و گفتی:عشق بوی شعمدانی

میدهد.ماهی ها را سپردی به آب و گفتی:مبادا پولک های رنگی شان چشم نامحرمی را وسوسه کند.

باغچه ها را سپردی به من و من را ...راستی مرا به که سپردی به یاسها یا به شعمدانی ها؟نکند مرا به 

دلت سپردی؟نمی دانم اما  یقین دارم که تنها رهایم نکردی وقتی که رفتی یاد خودت و همسنگرت را سپردی

به سینه ام و گفتی: این یادگاری است که باید به نسل های بعد بسپاری امانت است درست مثل این باغچه

این خانه راست میگفتی<بگذر اینجا محل گذر است>به یاد آن زمان که به جرم بی گناهی بچه های محل

پیراهنم را پاره کردند تو فقط نگاهشان کردی.