او بر میگردد
باغچه را پر از گل کردی و گفتی که وقتی یاسها گل کردند بر میگردم.شعمدانی ها را کنار حوض چیدی و
گفتی برگهای زردشان را بکنید نگذارید نفس سبزها بگیرد و بعد نگاهی کردی و گفتی:عشق بوی شعمدانی
میدهد.ماهی ها را سپردی به آب و گفتی:مبادا پولک های رنگی شان چشم نامحرمی را وسوسه کند.
باغچه ها را سپردی به من و من را ...راستی مرا به که سپردی به یاسها یا به شعمدانی ها؟نکند مرا به
دلت سپردی؟نمی دانم اما یقین دارم که تنها رهایم نکردی وقتی که رفتی یاد خودت و همسنگرت را سپردی
به سینه ام و گفتی: این یادگاری است که باید به نسل های بعد بسپاری امانت است درست مثل این باغچه
این خانه راست میگفتی<بگذر اینجا محل گذر است>به یاد آن زمان که به جرم بی گناهی بچه های محل
پیراهنم را پاره کردند تو فقط نگاهشان کردی.
+ نوشته شده در شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ ساعت ۱:۲۶ ق.ظ توسط کربلایی
|