یه پسر بچۀ آرپی جی زن رو توی میدان مین دیدم.

سه گلوله آرپی جی هم توی کوله پشتی اش بود.


رفتم بالای سرش،

با شکم رفته بود روی مین، شکم اش  سوراخ شده بود

خرج آر پی جی داشت می سوخت و فش فش می کرد.

دیدم لب های پسر بچه داره تکان می خوره، هنوز محاسنش در نیامده بود

فکر کردم آبی چیزی می خواهد.

رفتم گوشم را گذاشتم کنار دهانش آروم و راحت

می گفت:     الحمد لله رب العالمین

سورۀ حمد  می خواند...

..............

روای: حمید داود آبادی