خاطره
یکی از فرماندهان لشگر 25 کربلا نقل می کرد که:
در عملیات فتح المبین به دلیل وسعت زیاد عملیات و پیش روی لحظه به لحظه رزمندگان
در عمق موانع نیروهای عراقی احتمال می رفت که عده ای در دام عراقی ها گیر بیافتند
یکی از این موارد نوجوانی بسیجی بود که با صدای آرام اینگونه از پشت بی سیم تعریف
میکرد:
عراقی ها دارند به بعضی از بچه ها تیر خلاصی میزنند و دارن به من نزدیک میشن!
حالا چیکار میکنی؟!!!
یه نارنجک دارم حاجی. سلام منو به امام برسون امام را تنها نگذارید.
(با صدای بغض آلود جوابش رو دادم) چیکار میخوای بکنی؟
حاجی شرمنده دیگه نمی تونم صحبت کنم.خیلی نزدیک شدن سلامتو به دوستان شهیدمون
میرسونم. مکالمه قطع شد.
روز بعد بچه ها به همان منطقه که گراشو داده بود رفتند به چند تا پیکر رسیدند که تیر خلاص
خورده بودند و در کنارشان جسد متلاشی شده ای بود که جنازه چند عراقی هم کنارش افتاده
بود معلوم بود با نارنجک خود و عراقی ها را متلاشی کرده بود.
هیچ چیزی برای شناسایی او پیدا نکردیم و روی کفنش نوشتیم:
( شهید گمنام فرزند روح الله)