سیره شهداء
بار سومی که راهی جبهه بود، گفتم:
تو دو بار رفتی، دیگر لازم نیست بروی.
تسبیحی دست ام بود، مال یکی از دوستان ام که به رسم هدیه آن را به من داده بود.
نا غافلی تسبیح را از دست ام گرفت. گفتم:
تسبیح هدیه است. به من بر گردان!
گفت: اگر راست می گویی و خیلی دوستش داری، بیا با من درگیر شو و آن را از من بگیر!
متوجه منظورش نشدم.
تسبیح را به من برگرداند، بعد گفت:
اگر کسی، چیز دوست داشتی مثل کشورت را از تو بگیرد، باید دست روی دست بگذاری
و تماشایش کنی؟ خب باید با او در گیر بشوی.
تازه فهمیدم منظورش چیست.
شهید سید جلیل عابد حسینی/
راوی: سیدجلال حسینی/

بفرما چای......
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲ ساعت ۶:۱۸ ق.ظ توسط کربلایی
|